تبليغاتX
داستانهای کوتاه و بلند این چند سال
درانتهاي يكي از خيابان‌هاي شلوغ به سينما رفتيم، آب‌ميوه‌اي كه آن‌جا خورديم طعم هيچ ميوه‌اي را نداشت‌

"و پتویی که هیچ گاه گرمم نمی کند ..."

                                                  از وبلاگ مريم

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 15:10  توسط بابک  | 

عشق را هيچ گاه نمي شود نگه داشت

(توي خود آدم يا هر جاي ديگه ،اون هر وقت كه بخواهد يا بخواهند يا ... خواهد رفت )

                                                                                        مكاشفه اي از خودم و براي خودم

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 14:52  توسط بابک  | 

"عشق در سینه آن کسی است که دوست دارد، نه آن کسی که دوستش دارند."

اين يافته  برايم چون مكاشفه اي زودوقوع يافته بوده است آنگونه زود كه هنوز استخانبندي اسكلت روحم كامل نشده بيشتر مريد و مسافرخورشيدي درخشان در درون خودم شدم تا اينكه دل بستن به ترتيب هاي متفاوت مفاهيم درذهن اندشمندان ديگر و بدين سان بيشتر پسنديده ام كه دوست بدارم تا اينكه دوستم بدارند و سالهاي بسياري گذشته است و هنوز كساني كه در من زنده اند ،زنده اند.

بابك

نوشته هاي ديگر اين وبلاگ در ديدگاه نگارنده با آمدن اين پست جديد كهنه نشده اند تنها زمان آنها قديمي تر است و زمان امري است ذاتا استناد ناپذير و در نظر نويسنده غير حقيقي و تنها زاييده تخيلات روزمره بشر،هرگز زماني براي مفاهيم وجود ندارد،مفاهيم كهنه با گذشت زمان كهنه نمي شوند مگر موقعي كع در ذهنمان آنها را نخواهيم و بدينسان يك مفهوم كهنه با اين نخواستن ما براي اولين بار متولد ميشود و واقعيتي حقيقي مي يابد 


+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:36  توسط بابک  | 

                                                                

                                                                        با سپاس بي پايان به آفتاب ،گلها 

                                                                       ،موسيقي،انديشمنداني كه راهم

                                                                        را روشن كرده اند،كساني كه دوستم داشته اند

                                                                                                             بابک

صحبت كردن از درازناي غاري عميق و سرد و آنگونه تاريك كه حتي صداي افتادن ريز تك سنگدانه اي كوچك  در آن هراسي بزرگ را در دل مي آفريند بي شباهت به عمق دورانكودكي ام نيست.صداي آشنايي كه از آن طرف غار صدايم مي كرد هم چنان امروز هم در گوشم گاهي طنين انداخته و چندين بار پخش و بز پخش مي شود .هيئت بدون تصويري كه آن طرف غار منتظرم بود صدايي وسوسه اميز

و جذاب داشت.صدا كه بيشتر با صداي زيري تكرار مي شد و من را به جايي مي خواندكه هنوز طبيعت  كليد ورودش را دروجودم قرارنداده بود.دلتنگي هاي كودكي ام از جنس دلتنگي هاي نوجواني و جواني نبودندكه مصالح متفاوتي متشكل ز تعداد زيادي آرزوهاي بزرگ كه نمي دانسم چگونه به انها خواهم رسيد و روزمرگي بسيار عريضي كه شامل مولكولهايي بسيار بيشتر از يك

كودكي معمولي بودند آن را ساخته بودند.. و هم اين كودكي شاخصه اي در كنار خود داشت و دارد كه به من جرات فراوان مي دهد كه نامي متفاوت  حالا هر چه باشد غير از كودكي به آن بدهم و اين شاخصه ماندگاري لحظه به لحظه و روز به روز تمام نفس كشيدنهايم در هواي فراخ آن براي هميشه و امروز است.اين ماندگاري خاطرات كه بي كم و كاست بسياردقيق از سه سالگي به اين

طرفم را فرا مي گيرد و بسيار شگفت تر از آن زنده بودن تمام حس هايآن دوران از احساس لمسي نوك اگشتانم با خاك بازي و يا چك چك برخورد گره پاياني ميله بافندگي مادر با دندانهايم وقتي سرم را گذاشتم روي زانوهايش و اوداشت كلاه مي بافت از يك كامفايي كه بوي نان بستني حصيري مي داد و حتي تكان هاي بچه توي شكم مادر وقتي كه از پايين  گوشم را چسبانده بودم به شكمش وبويتازه نوزاد را وقتي به خانه آوردند توي خواب بود و موهاي بناگوش  خيسي داشت و بسيار حوادث ديگر كه سالهاي گذشته را آنقدر تازه مي كند كه مي تواند وقتي كه دارم با هواپيما از مرز رد ي شوم و يا توي راه دانشكده حركت مي كنم تمام من را در خودش آنقدر ببلعد كه صداي  دختر هم  كلاسي را كه صدايم مي كند نشنوم و اين كافي است تا حالا مجايم كند از روزهايي حرف يزنم كه آنقدر ماندن توي ذهنم را تمرين كردند تا اينكه امروزهاي خودم را ديگر بتوانم در باز نمايي اين صداهاي قديمي ولي با كيفيتي بالا ببينم نه در آشفتگي انديشه هاي انديشه ورزان.   اي لحظه هاي ماندگار پر توان اي شعله هاي رقصان(رقصانه) بودن  كه پايه هاي من منتشر را اينقدرعالي در خود نگه داشتيد و اي كودكي منسجم  كه فرصت باردار شدن پر خطر در سن كم  را به من داديد و

اي وضع حمل امروز كلملت درود بر شما .اي سالهاي طلايي شيفتگي كودكي و اي سلولهاي خاكستري شست مليون ساله مغزم سپاس بي پايان شما را كه امروز به من قدرت اين را مي دهيد كه از اولين عشقم در سن 6 سالگي صحبت كنم و از كودكستان كوچكي كه ميزبان اين عشق عقيم مانده در اثر سزارين ترس هواپيماهاي جنگي بباران بود  و  كودكستان ، نيمه   كاره ماند براي هميشه و ديگر هيچ گاه  بازگشتي برايش  نبود و وسط سال بود كه من هنوز اين اولين تجربه غليظ را تمام نكرده من را داشتند مي بردند به يك روستا از ترس هواپيماها درست همان جايي كه سگ گرگ هيكل ولي پر از آرامش  خانه تكه بربري را با  جهشي سريع و طولاني از دهانم قاپيد - از اين روستا كه فرصت يك نابرابري تازه كه قلمرو افق ها و غروب هاي بزرگ و درخشش پيوسته آفتاب در يك درياچه در صبحگاه تا ساعت 10را در من اندوخت در فصل "سرزمين باريكه هاي افقي" صحبت خواهم كرد-. دخترك توي حياط كودكستان داشت جلوي چشمهيم با فريزر غذاي من -كه بادش كرده بود- بازي مي كرد و بالا و پايين مي پريد  و  من را به بازي ترغيب مي كرد وچشمهاي كوجك من داشت جهشهاي نا گهاني ژني عشق را تجربه مي كرد و در جعبه هاي يادگيري مغزم مدل بسيار كاملي از عشق به جنس مخالف بدون داشتن سخت افزرهاي جنسي را قرار مي داد-و فرصت گرانقدر توانايي مقايسه و زندگي در عشق ناتوان از جنسي شدن را براي آينده هاي من مي اندوخت- و من آن روز بي خبر از ثبت شدن چنين لحظه هايي در عمقي از خودم - كه سالهاي بعد غبار رويشان برگرفته مي شد-آن موقع تنها يك كار مي كردم كاري كه آن را خوب انجام مي دادم، ديدن، ديدن قدرتي كه   بشر را قادر مي كند رنگ هاي اثيري را درك كند و كوه داراي ارتفاع چند هزار كيلومتري در مقابل آن تعطيم كرده و در شكاف سانتي متري ديدن كوچك مي شود دخترك زياد دور و برم پرسه مي زد و تنها با من بود و من بهانه گيري بودم كه كه هرگز زبان به بهانه باز نمي كردم و او نقشي مادر گونه را هم با من داشت وقتي كيفم را باز ميكرد  تغذيه ام را به دستم مي داد و فريزرش را براي هوا كردن در حياط جدا مي كرد.بازي را شروع كرده و من را فرا مي خواند.او فرز تر از من بود با اينكه چاقتر از من ديده مي شد كندي فيزيكي خاصم در مقابل دخترك محسوس بود و بيشتر مربوط به  غرور ارث گرفته از مادر بود-و اين ژ ‍ن هاي بزرگ و بلورين چند وجهي پايين آمده از درخت  گذشته هايمان ،اي حافظه سر به مهر ما- -مادر گويا امروز هم با آن غرور ستايش آميزش دارد با لباس نيمه نظامي سپاه دانش و با چكمه توي خيابانهاي ايده آلي ذهنم افراشته قدم مي زند و زندگي را با قدرت بي پايان اثيريش به مبارزه مي طلبد .قدرت بي پاياني كه جنس مونث در سن خاصي از جواني احساسش مي كند- قدرتي سريان يافته از خدايان الاهه هاي زيبايي مونث- و اندكي مانده به آغاز ميانسالي از دستش مي دهد. روح كودكانه من آن روز ها بيشتربرمدار ديدن و ديدن و باز ديدن مي گذشت و حتي در كودكانه ترين پريدن ها و جهيدن ها هم پيكره اي بي شكل داشت،روحم توي من كار خودش را ادامه مي داد .او ظبط مي كرد مي ديد و با من در مورد بلنديهي بادگير و كوه هاي سفيدي كه هنوز نمي توانستم بخوانم صحبت مي كرد، مي بايد اندكي دوباره به عقب برگردم كه از آن طرف غار صدايي صدايم مي كرد.از اولين برخوردم با طبيعت بكر بگويم،از روزهايي بدون برچسب تاريخ و كاملا شبيه به هم در زندگيم كه مرخصي ايمان مادرم كه تمام شد شروع شدند و تا چهار سالگي كه صبح ها ساعت پنج من را بر مي داشت و مي انداخت روي دوشش توي چندين لايه  لحاف نرم و شب بر مي گشت خانه و طوفاني از حوادث مختلف را به ياد مي آورم در مواجهه غريب با نقش آهنگين بادي كه در شانه هاي مادر از كلاه سرم رد مي شد و به درازاي تمام طول درون من ،هو هو ي غريبي مي كرد وقتي عصر ها ساعت پنج داشت هوا تاريك مي شد و اتوبوس هاي خالي –همان كه مادر بارقهاميرشان مي خواند-از آن دور دستهاي جاده دو بانده طولاني وخسته به سختي پيدايش نمي شد و كافه سرجاده براي يك زن و پسر خرد در آغوشش جاي گرم و نرمي بود و در آن كافه تا سالها كافي چي و پسرانش و مسافران روزانه آن  براي سالها من را به نام مي شناختند ،هنوز صداي خرچ خرچ استخانهاي گوسفندان زيرچرخ خاي ميني بوس مشهدي محمد علي را در گوش دام  توي زمستان پر از برف گردنه اي  كه هنگام رد شدن از آن ميني بوس به زور صلوات از آن رد مي شد.نصف روز رابا ليدا –همكار مادرم در مدرسه روستا –بودم و دختر نوزادش ،ليدا زني بود با انداي بسيار زنانه و ظريف ،زن دكتر فيليپيني كه اينجا ماندگار شه بود ،هنوز سالها تا افتادنم در مدار زندگي شهري مي ماند .من در پايان اين  زمستان و بهارجاده گريهاي  بي شمار، داشتم 6 ساله ميشدم.

.                                                                                              پایان قسمت اول

 


من وبلاگم را با یک اتوبیوگرافی از خودم آپدیت کرده ام و 2 روز بعد هم از ایران می رم ولی نمیدونم چرا این بار مردد شده ام نه به رفتن بلکه می دانم که میروم و شکی به آن ندارم اما گویابا موجود غریبه ای که تا امروز توی من پنهان شده بود و نمی شناخته ام و گویا ندیده بودمش برخورد کرده باشم .آیا بین شک کامل و یقین کامل جایی هست ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت 11:24  توسط بابک  | 

بگذار تااولین آپدیت من در سال ۸۸ تو باشی:

عاشق باشي و با غريبه عشق‌بازي کني؟

.

.

.

                                                                        شعر برگرفته از وبلاگ صنوبر

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 8:30  توسط بابک  | 

"دنیا گاهی تنها شبیه معمامی شود اما هیچ وقت معما نمی شود چون تو هستی"

                                                                                                                  بابک م

به نامت

بر ما سالي گذشت و بر زمين گردشي و بر روزگار حکايتي

شاد باشید

. سال نو (۸۸)بر همگی مبـــــــارک

سلام

بعد از مدتها شک وتردید در مورد ساختن یک وبلاگ برای خودم  و داستانهایم این وبلاگ با هدف انتشار داستانهایم و یافتن افکار زنده و مهربان و ایجاد دنیاهایی زیبا از زیبایی های دنیا ایجاد شد و امیدوارم همیشه ماندگار بماند 

                                                                                بابک م

سلام ُخوبین؟

داستان به واقعیت خیلی ارتباط داره ولی حتما یه فرق اساسی هم داره با واقعیت و واقعیت نیست .من می بینم انسانهای مختلف سطوح زیستن متفاوتی دارند و فکر کردن به این سطوح وعوامل سازنده آنها بسیار زیباست.وقتی داستانی را می نویسم حقایقی را که قبلا احساس نمی کردم احساس می کنم و برتر از این سطح تازه ای از زیست را احساس می کنم(گر چه درک تنها چیز تازه ای الزاما خوب نیست).می گویم احساس می کنم  که "ما زیاد می دانیم و کم احساس می کنیم" به قول "برتراند راسل" . داستان گر چه فضایی سایبر است ولی در آن می توان زندگی هایی را کشف کرد  که هیچ جا نمی شود آن را زندگی کرد یا اگر هم بشود مسافتهای زمانی و مکانی زیادی با وضعیت حال ما دارد.و از دید دیگر داستان چیزی است که من تو را در آن هر بار که داستانی می نویسم تکرار می کنم و دوباره تکرار می کنم تو را در آن وقتی که داستان دیگری می نویسم و هیچ روزی نخواهد رسید که داستانی بنویسم و تو در آن نباشی.

 

 به آهستگی شروع به مردن می کنی،
اگر مسافرت نکنی،
اگر نخوانی،

 به آهستگی شروع به مردن می کنی،

وقتی انگیزه درونی خود را می کشی؛

وقتی اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند.

اگر به صداهای زندگی گوش ندهی ...

اگر قدر خود را ندانی ...

به آهستگی شروع به مردن می کنی

اگر برده عادتهای خودت شوی،

هر روز از راههای همیشگی بروی ...

                                 اگر روتین خود را تغییر ندهی،

اگر لباسهای با رنگهای مختلف نپوشی،

یا اگر با کسانی که نمی شناسی صحبت نکنی.

به آهستگی شروع به مردن می کنی

اگر احساس عشق نکنی،

و احساسات سرکش آن را،

آنها که باعث شوند چشمانت برق بزند

و قلبت سریعتر بتپد.

به آهستگی شروع به مردن می کنی

اگر زندگیت را تغیر ندهی وقتی از کارت یا از عشقت راضی نیستی،

اگر از آنچه ایمن است به آنچه مطمئن نیست ریسک نکنی،

اگر به دنبال یک رویا نروی،

اگر به خودت اجازه ندهی،

حداقل یک بار در زندگیت،

تا از یک توصیه عاقلانه فرارکنی...

از امروز شروع به زندگی کن،

امروز ریسک کن!

امروز کاری کن!

به خودت اجازه نده به آهستگی شروع به مردن کنی....

فراموش نکن ...

پابلو نرودا  ( شاعر شیلیائی

 

 

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

سلام ُخوبی؟

خیلی وقته به آخر هر داستان کوتاه می رسم از خودم می پرسم چی می شد این داستان دراز می شد

حتی طولانی تر از رمان ُاون موقع احساسهای جدیدی آیا پیدا می شد ؟که آدم وقتی جمله پایانی داستان کوتاه را می بینه باید بفهمه هر گز اون را نمی بینه دیگه...

سلام

"درانتهاي يكي از خيابان‌هاي شلوغ به سينما رفتيم، آب‌ميوه‌اي كه آن‌جا خورديم طعم هيچ ميوه‌اي را نداشت" را که به عنوان زیر عنوان وبلاگ نوشتم قسمتی از یکی از داستانهای نسبتا قدیمی ام به نام

"حیاطُ باغ"‌ می باشد.

 

 داستانهای کوتاه

سنگلاخ

خیابان

روزهای بیگناه

آرامش
حیاط باغ
منزل های عجیب

 

 

 با توجه به اینکه وبلاگ امکان نظر دهی به صفحات جدا را نگذاشته است برای نظر دادن خواهشمندم که
در این پست نظرات با ارزشتان را ارسال فرمایید. مرسی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آذر 1387ساعت 14:50  توسط بابک  |